تبليغاتX
فانوس خیال


فانوس خیال

به نام خدا خالق انسان به نام قلبها ایجادگر عشق وبه نام عشق زیباترین خطای انسان!

 

بچه که بودم

بستنی ام را گاز می زدند

قیامت به پا می کردم

...

...چه بیهوده بزرگ شدم

حالا روحم را گاز می زنند

و من

...می خندم

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 8:21 توسط آزاده| |

قفسش روز به روز تنگ تر می شود

حق پرواز ندارد

حق دیدن آسمان را از او گرفته اند

در و پنجره ی قفسش را جوش زده اند

تا دیگر هیچ گاه نتواند حقوقش را پس بگیرد...

خسته است

"رهایی" را آنقدر دست نیافتنی می بیند که حتی فکر کردن به آن برایش...

ترس است

جرم است

گناه است

...

این روزها بیش از هر چیز به مرگ می اندیشد...

 

(زندگیش تلمیح قوی به زندگی خودم داره)

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 15:1 توسط آزاده| |

چند وقته دست و دلم به نوشتن نمی ره...

دروغ چرا ؟

دستم آره...ولی...دلم نه

دارم به این نتیجه می رسم که یه عمره همه ی کارای منو دلم انجام می ده نه دستم

.

.

.

آخه دلم خسته شده

چقدر از دوریت بگه...

هزار بار طاقتش طاق شد

اما

نه تو آمدی

نه من مردم !

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 18:52 توسط آزاده| |

 

من مرده ام

نه...!

من کشته شده ام!

...

دردادگاه عشقت

چندین مظنون حضور دارند

اولی:تو!

دومی:عشق تو

سومی:دوری از تو

چهارمی:انتظار برای تو

پنجمی:تردید در عشق متقابل تو!!!

...

فکرمی کنم مورد پنجم مشکوک ترین است...

نه...!حالا دیگر مطمئنم!

خودخودش بود....

اومراکشت!

 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 16:54 توسط آزاده| |

 

کاش این بهار من هم چون طبیعت تازه شوم

کاش بدی هایم بخشکند...

و به جای آن ها

عشق و خوبی در وجودم جوانه زند...

.

.

.

من زنده ام

من بهار می شوم

تو تنم را پر از شکوفه کن...

 

(آزاده۹۰)

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 19:40 توسط آزاده| |

 

همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"،

 کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،

 قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ... ،

مقداری خرد پشت "چه میدونم"

واندکی درد پشت "اشکال نداره"

وجود دارد....

نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 13:33 توسط آزاده| |

آری امشب شب یلداست...


شب فال...


شب عشق...


شب هندوانه...


وشب آزادی وشب رهایی...


چیزی به یادم نمی آید جز اینکه:امشب شب تنهایی من است...

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 22:42 توسط آزاده| |

 

Dear endless God

 

bestow the reall love to me

 

more than ever

 

to feel you

 

based on depths of my existence

 

 

(Azadeh89)

    


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 19:53 توسط آزاده| |

 

کاش باران ببارد

 

     در این خاکستری زمان...

 

شاید آدم ها دوباره مهربان شوند

    

      شاید دوستی ها دوباره رنگ صمیمیت بگیرند

         

شاید از این خاک باران خورده بوی نمی  برخیزد

    

            کاش باران ببارد . . .

 

(آزاده۸۹)

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 16:21 توسط آزاده| |

 

همای آزاده

 

   گویند مهر و ماه

 

          بر بام سربلندی:

   

  خجسته باد

 

                           پرواز تو

 

 

 (برای اولین بار یکی برام شعر<هایکو> گفت...به خاطر رفتنم)

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 21:10 توسط آزاده| |

 

از این که هر چی می گذره حضورت تو زندگیم بیشتر احساس می کنم

از اینکه با وجود همه بدی هام بازم این همه به من لطف داری

از این که بهترین دوستمی

ممنون

نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 7:11 توسط آزاده| |

 

                    چه تلخ و دردآور است

آنگاه که کاخ باورهایت در اندک زمانی ویران شود

آنگاه که دوستانی که شفاف تر از بلور می پنداشتیشان

یک باره جهره دیگری از خود نشانت دهند

...

و تو ناگهان خودت را تنها ببینی

وقتی که آنان از موفقیت و خوشحالیت خوشحال نمی شوند

قبل از این که دلت به درد بیاید

احساس می کنی چقدر غریبه ای...

شاید آرزو کنی که کاش همه چیز رویا بود

وشاید هم این وقایع یک هدیه به توست

سنگ محک عیار هر دوست...


  ما همه با هم غریبه بودیم

در خیال خود می پنداشتیم که دوستیم

افسوس که چقدر دیر فهمیدم

...

اینک اما هیچ نمی گویم

آرام می نگرم و می گریم

میروم و همه چیز را به زمان می سپارم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 8:43 توسط آزاده| |

با تو 

کودکی هستم

که به آب نباتی فریب می خورم

 

با تو

پروانه ای خوش نقش

که به دام گرفتار می شوم

 

با تو

غنچه ای شادان

که با خنده ای پژمرده می شوم

 

با تو

دخترکی ساده دل

که به نگاهی...

آب می شوم

 

 

(آزاده۸۹)

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 7:0 توسط آزاده| |

سلام

بالاخره انتظارها به پایان رسید!!!

و برگشتم...

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 16:27 توسط آزاده| |

 

مثل کبریت کشیدن در باد

 

           دیدنت دشوار است

 

من که به معجزه عشق ایمان دارم...

 

        می کشم آخرین دانه کبریتم را در باد

 

                                هر چه بادا باد...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 7:25 توسط آزاده| |

 

خود را چو ز نسل نور می نامیدند

رفتند و به کوی دوست آرامیــدند


     

سیراب شدند زان که در اوج عطش

آن حادثـه را ، به شـوق آشامیــدند

 

مرحوم قیصر امین پور



نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 10:6 توسط آزاده| |

سلام

از این به بعد می خوام یه تغییراتی تو مطالبم بدم!

این که دیگه کمتر مطلب از اینوراونور بزارم...

یعنی بیشتر خودم بنویسم!

دیگه خوب نبود به خوبی خودتون ببخشید! اولای کاره!

 ***

یلدایی دیگر

به استقبال زمستانی می آید که آرزوهایم را خشکانده

آرزو هایی گمشده در خیال

.

.

.

یلدای من

انظاریست دراز...

بیمناکم که شاید

هیچگاه نخواهی به آن پایان دهی...

(آزاده۸۸)

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 7:39 توسط آزاده| |

 

*در تمام این سال ها

 

پشت دستت ضربدر می زدی...

 

تا عشقمان در خاطرت بماند...

 

                                       اما همیشه پاک یادت می رفت!

 

 

 

 

 

سلام دوستان.ببخشید دیر به دیر آپ می کنم!(مثلا امسال کنکور دارم!)

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:55 توسط آزاده| |

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،


يا

اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
"پابلو نرودا"
ترجمه احمد شاملو

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 8:58 توسط آزاده| |

 

سلام.امیدوارم از این چندتا نوشته ی کوچیک خوشتون بیاد:


زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر...


 باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ، می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش. می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی . می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ، بانگ شادی پس کجا بود؟ این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است، اشک می ریزد برایم.

 


شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشيد ميگشت که يهو يک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام آورد پايین، ميدونی چرا؟! آخه گلها هيچوقت خيانت نميکنن واسه همينه که گل آفتابگردان هميشه شبها سرش پایينه!


بيم آن ندارم که روزي آسمان تورا از من بگيرد بيم آن دارم که روزي تو خود را از من بگيري بيم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند خورشيد مهر تو را پنهان کند درختي را که من در تو کاشته ام براندازد وبرگ هاي طلايي دوستي را بر خاک اندازد تو خود را از من مگير من در تو و با تو زاده شدم بگذار در تو و با تو بميرم....


 

گرچه رفتی اما نگاهت را به خاطر می سپارم
چشم های بی نگاهت را به خاطر می سپارم
 گرچه می دانم که من هم بی وفا بودم اما        
بعد از این درد و آهت را به خاطر می سپارم 
هر شبانگر بر سر راهت نشینم تا بیایی     
بی تو اما خاک راهت را به خاطر می سپارم
 کاشکی جو مردابی هر شب روی ماهت را ببینم
انعکاس روی ماهت را به خاطر می سپارم
گر چه رفتی از کنارم دوستت دارم             
هر طلوع و غروبت را به خاطر می سپارم...
 
  

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 7:21 توسط آزاده| |

Design By : Night Melody